آبی گلدار

در تو می‌بینم برقصی پا به پای بیدها :)

آبی گلدار

در تو می‌بینم برقصی پا به پای بیدها :)

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوابگاه» ثبت شده است

خوابگاه‌های دخترانه گورستان رازها هستند. همین طور که در راهروها قدم می‌زنی یا پله‌ها را بالا و پایین می‌کنی رازها را می‌بینی که مثل ارواح بدذات توی کارتون کاسپر از در و دیوار بیرون می‌زنند و در راهروها جیغ می‌کشند و لیز می‌خورند و خودشان را به سر و صورت آدمها می‌کوبند و بعد دوباره درون دیوار فرو می‌روند. آن‌ها نامرئی‌اند و حضورشان را با علائم و رمزها نشان می‌دهند؛ مثلا از طریق صداهای عصبی دخترها وقتی که با تلفن همراه حرف می‌زنند، یا از طریق دست‌خط‌های لرزانی که نام‌های خاصی را روی بخش‌های خاصی از دیوار نوشته‌اند، یا از طریق چشم‌هایی که نمی‌توانی با اطمینان بگویی از گریه سرخ شده‌اند یا از بی‌خوابی. همه حضور این رازهای نامرئی را حس می‌کنند اما برخلاف دوران دبیرستان هیچ کس به آن‌ها اهمیتی نمی‌دهد؛ هیچ کس حتی درباره سرخی چشم صمیمی‌ترین دوستش کنجکاوی نمی‌کند. حتی صاحبان رازها هم آن پنهان‌کاری وسواسی دخترهای دبیرستانی را ندارند. ممکن است از سر مهربانی شانهٔ دختر ناشناسی را که چشم‌های سرخ دارد لمس کنی و او در کسری از ثانیه تصمیم بگیرد رازش را برایت بگوید. فراوانی رازها همه را در برابر آن‌ها بی‌تفاوت کرده‌است. هوای خوابگاه هوایی آغشته به راز است.

 

بیشتر رازهای خوابگاه غمگین‌اند. رازهای شاد برای مدتی طولانی راز باقی نمی‌مانند. یا اگر باقی بمانند اندکی بیشتر از رازهای غمگین توجه و کنجکاوی برمی‌انگیزند و همین آن‌ها را از رازهای غمگین متفاوت می‌کند. بیشتر رازهای خوابگاه عاشقانه‌اند. رازهایی که عاشقانه نباشند معمولا ماهیت شومی دارند؛ یک کینهٔ فروخوردهٔ خیلی عمیق، یک گناه بزرگ. نشانه‌هایی هستند که به خودی خود معنایی ندارند اما پس از عادت کردن به فضای رازآلود خوابگاه می‌فهمی به یکی از آن رازهای غیرعاشقانهٔ شوم اشاره می‌کنند؛ مثلا هدیهٔ بسته‌بندی‌شده‌ای که یک نفر بدون باز کردن کادویش آن را توی سطل آشغال انداخته، یا کلمه‌های خاصی در یک مکالمهٔ تلفنی پرتشنج، یا انواع خاصی از اضطراب.

 

فقط در خوابگاه لیسانسه‌هاست که رازها این قدر زنده و پر جنب و جوش‌اند. رازهای خوابگاه‌های ارشد و دکتری ارواح پیری هستند که رماتسیم گرفته‌اند. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به راهروها پرتاب کنند بلکه ترجیح می‌دهند در گوشه‌های کم‌رفت‌وآمد کز کنند و چرت بزنند. بعضی وقت‌ها ممکن است از سر اتفاق با آن‌ها روبه‌رو شوی؛ مثلا در مکالمهٔ پچ‌پچ‌وار دوتا دوست دربارهٔ یک دوست سوم یا در جسم پژمردهٔ یکی از دخترها؛ جسمی که از شدت پژمردگی مسیری معکوس را طی کرده و به یک جسم نابالغ سیزه، چهارده ساله شبیه شده. رازهای خوابگاه‌های ارشد و دکتری مدت‌هاست عادت روبه‌روشدن با آدم‌ها را از دست داده‌اند. اگر با یکی از آن‌ها برخورد کنی رنجیده و غمگین و عبوس خودش را کنار می‌کشد و در نزدیک‌ترین سوراخ دیوار غیب می‌شود.

 

هیچ کس نمی‌تواند رازی را که با خودش به خوابگاه آورده از آنجا بیرون ببرد. آن ارواح شیری‌رنگ چه زنده و پرتحرک باشند، چه پیر و رماتیسمی، برای ابد در دل آجرهای خوابگاه محبوس می‌شوند و منتظر می‌مانند که به سبک عفریت‌های هزار و یک شب با یک کلمهٔ جادویی احضار شوند. این کلمهٔ جادویی می‌تواند شعر عاشقانه‌ای باشد که با دست‌خطی کشیده روی دیوارهٔ درونی یک کمد چوبی نوشته‌شده. تو آن شعر را با زیباترین لحن خودت دکلمه می‌کنی و بلافاصله ارواحی از سال 65 از دیوارهٔ اتاق شیرجه می‌زنند به فضای اتاق و دیوانه‌وار خودشان را به سقف می‌کوبند؛ طوری که فکر می‌کنی اتاق را روی سرت خراب خواهند کرد. اما پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که جنون‌شان فروکش می‌کند و دوباره به اعماق پناهگاه‌های بیست و چند ساله‌شان می‌خزند و منتظر احضارکنندهٔ بعدی می‌مانند.

۳ نظر ۱۰ دی ۹۱ ، ۲۱:۲۱
مائده ایمانی

صبح روز جمعه ایمیل کوتاهی به بعضی از نزدیکان و دوستان و آشنایانم ارسال کردم و اینجا را به عنوان وبلاگ جدیدم معرفی کردم. یکی از دریافت‌کننده‌های این ایمیل مادرم بود. غروب جمعه به ایمیلم جواب داد و گفت از خواندن یادداشت‌های این‌جا به یاد سال‌های دانشجویی خودش افتاده است. جوابش برایم خیلی جالب و خوشایند بود چون از قضا من هم در ماه‌های گذشته دائما احساس می‌کردم شبیه بیست و چند سالگی مادرم هستم. از اینکه می‌دیدم قیاسم توسط آن طرف دیگر مقایسه تایید شده‌است احساس خیلی خوبی داشتم.

 

این روزهای من با آن روزهای مادرم چندین و چند تفاوت جزئی دارد که می‌توانم اتفاقی فرض‌شان کنم و از آن‌ها بگذرم؛ مثلا هردوی ما با تاخیر یکی دو ساله وارد دانشگاه شدیم، هردو در دوران دانشجویی به خبرنگاری کشیده شدیم. اما شباهت‌های اصلی‌تر و اساسی‌تری هم وجود دارند که فکر کردن به آن‌ها به طور خاصی برایم لذت‌بخش است. مثلا حوزه‌های مشابهی از علم (فلسفه، روانشناسی و ادبیات) برای هردوی ما جالب است. هردوی ما علاقهٔ لایزالی به نوشتن داریم. و بگذارید کمی خودشیفتگی خانوادگی‌ام را به نمایش بگذارم: هردوی ما نثر خوبی داریم و به سادگی از پس کلمات برمی‌آییم. اما شباهت دیگری هم هست که از همهٔ این‌ها جالب‌تر است: من هم از وقتی به دانشگاه آمده‌ام درست مثل مادرم خوش‌خنده شده‌ام. همان نگاه طنزآمیز او را به عالم و آدم پیدا کرده‌ام؛ درست مثل او در هر چیز کوچکی جنبهٔ مضحک و مفرحی پیدا می‌کنم. این شیوه درست در مقابل حس‌طنز پدرم قرار می‌گیرد که به شوخی‌های عمیق و چندوجهی و نکته‌دار گرایش دارد. وقتی با هم‌اتاقی‌هایم هستم مکررا و به خاطر چیزهای کوچک به خنده می‌افتم؛ خنده‌های بلند و قاه قاه. می‌دانم که بیش‌تر آشناهای اینترنتی‌ام نمی‌توانند چنین چیزی را دربارهٔ من باور کنند. برای خودم هم باور کردنش سخت است اما حقیقت دارد. اولین باری که متوجه این موضوع شدم بلافاصله به یاد مادرم افتادم. به خودم گفتم او هم با هم‌اتاقی‌هایش همین طور بوده.

 

من تمایل دارم به این موضوع هم از همان زوایهٔ دید داروینیستی مخصوص خودم نگاه کنم: همهٔ این شباهت‌ها میراث‌هایی ژنتیکی هستند که تا به حال فرصت بروز پیدا نکرده بودند. این‌ها را هم مثل فرم چشم و ابرویم از مادرم به ارث برده‌ام. بله، فرم چشم و ابرویم! وقتی از راهروی خوابگاه عبور می‌کنم و در آینه طرح گذرایی از چشم و ابرویم می‌بینم به وجد می‌آیم. چون در آن ردی از فرم چشم و ابروی مادرم و پدرش تشخیص داده می‌شود. یاد روزی می‌افتم که یک آشناهای خانوادگی مرا وسط یک جمع بزرگ از روی چشم و ابرویم شناخته بود. شبیه بودن به مادرم به خودی خود لذت‌بخش است اما یک فایدهٔ جنبی هم دارد: مادرم همیشه دختر عزیزکردهٔ پدربزرگم بوده. اگر شبیه‌ش باشم می‌توانم مطمئن باشم که پدربزرگم مرا هم –اگر در این سال‌ها می‌دید- دوست می‌داشت. این دلخوشی را بهم می‌دهد که من و پدربزرگم هم اگر فرصت پیدا می‌کردیم می‌توانستیم با هم دوست باشیم؛ همان طور که او و مامان با هم دوست بودند. این دلخوشی تلخی است. وقتی بهش فکر می‌کنم گریه‌م می‌گیرد.

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۱ ، ۱۷:۵۸
مائده ایمانی